قبل نوشت: باز هم ببخشید به هر حال کاری را که شروع کردم باید تمامش کنم. کمی تحمل کنيد پست بعد قسمت آخرشه.
..... دادگاه های تفتيش عقايد تا اواخر سلطنت فردريک سوم در تمام شهرهای اروپا برپا بود.
در سال 1231 پاپ گريگوار نهم هيأتی را مأمور نمود تا دربارة اشخاصی که مظنون به کفر و الحاد هستند، تحقيقت سری به عمل آورند. اين هيأت ديوانخانه ای به نام ديوان تفتيش عقايد در شهرهای بزرگ تشکيل داد و اعمال و رفتار مردم را زير نظر گرفت- در اين محکمه هرکس به کفر خود اقرار نمیآ ورد، تحت شکنجه قرار می گرفت و هر کس توبه نمی کرد زنده در آتش می سوخت.
برای گرفتن اقرار دست های متهم را به پشت آورده و چنان محکم می بستند و میف شردند که از نوک انگشتان خون می چکيد و آنگاه اسباب شکنجه را که از ديدن آنها مو بر اندام بيننده راست می شد، به کار می بردند. اسقف پاريس در سال 1306 به مأموران شکنجة ديوانخانة خود ضمن دستورالعملی چنين نصيحت می کند:" در غذا دادن بايد به آنها تنگ گرفت و جز آب و نان و خوراک مختصر چيزی نداد. اگر اثر نکرد آن وقت بايد آنها را شکنجه کرد. اما نه فی الفور بلکه بايد نخست آنها را به شکنجه و حتی به شکنجة سخت، تهديد کرد و اسباب شکنجه را هم به آنها نشان داد و خوب اتمام حجت کرد. در این صورت اگر باز هم مقاومت کردند آن وقت سؤال و جواب و شکنجه جايز می شود. معذالک بايد ابتدا خفيف باشد و رفته رفته شدت پيدا کند.
هرکس را که می خواستند مجازات نمايند با زنجيری بالای آتش به دار می کشيدند، چنانچه توبه می کرد به او ارفاق می نمودند. یعنی قبل از سوختن، خفه اش می کردند و جسد بی جانش برا ه آتش می افکندند ولی اگر توبه نمی کردند، زبانشان را از بيخ می بريدند و زنده در آتش می سوزاندند.
در اوايل قرن يازدهم پس از آنکه بيت المقدس به تصرف صليبيان درآمد برای حراست آن شهر فرقها ی به نام "سواران معبد" تأسيس گرديد و طولی نکشيد که اين فرقه از راه غارت بلاد اسلامی و جمع آوری نذور و صدقات تمولی به هم زده و در شهرهای اروپا از جمله پاريس مشغول صرافی شد. تمول بیکران آنها توجه فليپ لوبل پادشاه فرانسه را جلب کرد.
....... گاهی شدت قحطی به درجه ای می رسيد که کار به آدمخواری می کشيد. رائول گلابه از قحطی سال 1033 چنين می نويسد: چندی با گوشت حيوانات و طيور سپری شد ولی چون دست ها از ان هم کوتاه شد گرسنگی رو به شدت گذاشت.... مردم ريشة گياه و علفه ای جويبار را می خوردند... عاقبت کار به آدمخواری کشيد، سر راه اقويا، ضعفا را گرفته و می دريدند و کباب کرده به دندان می کشيدند .... بسياری از مردم به وسيلة سيب يا تخم مرغ اطفال را به کناری کشيده سر می بريدند و می خوردند .... چند جا مرده ها را از خاک درآوردند و خوردند...
کثافت کوچه ها و وجود باتلاق های متعفن و آلودگی جوی هايي که از وسط گورستان ها گذر می کردندباعث زحمت و ناراحتی سکنة شهر بود. شهر پاريس باوجود اينکه زيباترين بلاد اروپا به شمار می رفت حکم زباله دانی را داشت که از کوچه های تنگ و تاريک آن مدام بوی کريه قازورات انسانی به مشام می رسيد. وجود اين کثافات توليد ناخوشی هايي نمود و همه ساله هزارها نفر سکنه را از پای در می آورد. از ميان انواع بيماری ها از همه شايع تر يکی طاعون و ديگری جذام بود. طاعون هر چندی يکبار به وضع وحشتناکی بروز می کرد و سکنه را مانند برگ خزان روی هم می ريخت. چنانکه در سال 1348 ثلث جمعيت اروپای غربی را به هلاکت رساند. جذام هم مرض عادی و معمولی بود و همة شهرها مملو از جذامی و جذام خانه بودند و چون راه علاج نمی دانستند، هروقت عدة جذامی ها رو به فزونی می گذاشت آنها را در محوط هایی گرد می آوردند و با قساوتی وحشت اور آتش می زدند.
مصيبت ديگر شهرنشين ها جنگهای مقدس بود. در جنگ های خصوصی که بين سرکرده ها در می گرفت چون هدف آنها فقط حمله به دهات يکديگر و آتش زدن مزارع و غارت رمه ها و اسيرکردن زارعين و اخذ فديه از آنها بود، لذا شهرنشين ها کمتر آسيب می ديدند. ولی در جنگ های مذهبی به کلی درگير می شدند. زيرا همين که حکم ارتداد مملکتی از طرف پاپ صادر می شد، سرکرده های دين دار برای قتل و عام اهالی آن مملکت از هر سو بهراه می افتادند و چون دامنة اين جنگ ها معمولاً به درازا می کشيد لذا برای اينکه زارعين را از کار زراعت باز ندارند فقط شهرنشين ها را خِرکش کرده و همراه اردو می بردند. بدين ترتيب از يکسو بلاد طرفدار پاپ از سکنه خالی می شد و از سوی ديگر بلاد مرتده در زير سم ستوران اهل جهاد ويران و دچار عقوبت سهمگين می شد.
در سال 1208 که پاپ اینوسان سوم آلبی ها را تکفير کرد سيل مجاهدين به طرف آنها روان شد و دمار از روزگارشان درآورد. در موقع تصرف شهر لاوُر که يکی از مراکز آنها بود آمُری رئيس شهر را به اتفاق 80 تن از جنگاورانش به خارج شهر بردند و قرار شد آنها را به دار بياويزند اما چوبه های دار سرنگون شد لذا همگی را سر بريدند. زن امُری را به چاهی انداختند و روی چاه را از سنگ انباشتند آنگاه به شهر برگشته اهالی را در ميان قلعة شهر جمع گرد آورده و قلعه را آتش زدند به طوريکه همة آنها زنده در آتش سوختند.
در عهد هانری چهارم پادشاه فرانسه مجاهدين اسپانيا قصبة دولان را که مرتد شده بودند تصرف کردند و تمام سکنة آن را که بالغ بر چهار هزار نفر می شد با دست خفه کردند. گويند يکی از قاتلين بعدها در محفل انسی محض خنده چنين گفته بود: ما تقصير نداشتيم اگر عده شان کمتر بود، کمتر کشته می شدند.
در واقعة سن بارتلمی که در عهد شال نهم و کاترين دو مديسی اتفاق افتاد از سپيده دم 22 اگوست 1572 تا حوالی ظهر کاتوليک ها تنها در پاريس دو هزار نفر از پروتستان ها را قتل عام کردند و دنبالة اين قتل عام مخوف را تا چهار روز ديگر نيز ادامه دادند به طوری که رودخانة سن از خون کشتگان سرخ گرديد و اجساد مقتولين در ميان آن شناور شد.
مارتين لوتر رهبر پروتستان های آلمان در مورد طغيان هايي که در پروس بروز کرده بود شورش طلبان را سگ هار خواند و پيروان خود را مأمور کشتن آنها نمود و از اينرو مردم به مراکز شورشيان حمله ور شدند و هيجده هزار نفر را در الزاس و ده هزار نفر را در سوآب خفه کردند. از گفته های معروف اوست که "بزرگتران اگر ستمگر هم باشند باز کوچکتران را جايز نباشد که بر آنان عصيان ورزند".
مصيبت ديگر شهرنشينها وجود دادگاه های تفتيش عقايد بود. از سنة 787 تا 792 شارلمانی در مجمع روحانی اکسلاشاپل قوانينی را به تصويب رسانيد که مبنای آنها عادات و رسوم قبايل وحشی بود و به موجب يکی از آنها محکمه ای بهنام محکمة سرّی در شهرها تشکيل گرديد. قضات و مأمورين تفتيش که در اين محکمه عضويت می يافتند، سوگند ياد می کردند که اسرار دادگاه و هويت اعضای آن را فاش نسازند. در اين دادگاه مظنونين را به وسايل مخفيه جلب نموده و به دست جوانترين قضات فی المجلس به قتل می رساندند......
ادامه دارد
قبل نوشت: اصلا نمی دونم چی شد و به چه انگیزه ای تصمیم گرفتم این متنو اینجا بیارم که به نطرم هیچ سنخیتی با این وبلاگ نداره. بنابراین هر برداشتی از طرف دوستان آزاده و هر برداشتی می تونید داشته باشید فقط اگه برداشتتون بد بود بهم نگید چون ناراحت می شم دق می کنم. به دلیل اینکه متن اصلی طولانی است، درصورتی که برآیند نطرات دوستان موافق باشه ادامه آن آورده می شود در غیر این صورت بر می گردیم به حالت اول.
در سال 476 ميلادی با شکست امپراتوری روم غربی از سپاهيان ژرمن، اروپای آن زمان که توسط خط زنجيری که دولت روم شرقی به دور آن کشيده بود و آن را از تمدنهای بيزانس، يونان و اسلام جدا می ساخت، وارد دورانی از تاريخ خود شد که حدود 1000 سال به طول انجاميد و قرون وسطی نام گرفت.
در اين دوره از تاريخ، اروپا برطبق نظاماتی اداره می گرديد که پاية آن براساس رسوم قبايل وحشی استوار بود. يکی از رسم ها اين چنين بود هنگامی که يک سرزمين توسط يک قبيله به تسخير در میآ مد آن قطعه به تملک رييس آن قبيله در آمده و رئيس مزبور مالک قانونی و پادشاه آن خطه میشد. پادشاه اراضی را به دو قسمت نامساوی تقسيم می کرد و بخش بزرگتر را به صورت اجارة مادام العمر به رؤسای عالی رتبة قبيله (دوک ها) واگذار می نمود و در مقابل از فردفرد آنها برای خود سوگند فدويت می گرفت. بخش کوچکتر زمين را نيز به دو قسمت تقسيم می کرد، قسمت مرغوب را برای خود نگاه داشته و به وسيلة اسراء و غلامان خويش کشت و زرع می نمود و قسمت های غير مرغوب را با اجارة ماداما لعمر به زارعين داده و از آنها مال الاجارة ثابت جنسی و نقدی دريافت می داشت.
دوک ها نيز با زمين های تحت حاکميت خود همين کار را می کردند و بخشی از زمين را به کونت ها، ويکونت ها و مارکی ها واگذار می کردند. کونت ها نيز طی فرآيندی مشابه با بارونه ا، کاپيتن ها و سنيورها همين معامله را به انجام می رساندند (در اختيار قرار دادن زمين و دريافت سوگند فدويت). به اين ترتيب، بر مناسبات آن زمان يک نظام سلسله مراتبی شديد، حاکم بود.
اين سوگند فدويت يک رابطة ولي نعمتی و دولتخواهی را به وجود میآ ورد که تحت آن ملک به تيول دولتخواه در می آمد و تا زمانی که وظايف خدمتگزاری و دولتخواهی درست به انجام می رسيد در تصرفش باقی می ماند و اولادش نيز نسل بعد نسل چنانچه مراسم تحليف و وظايف دولتخواهی را در برابر اولاد ولي نعمت انجام می دادند، آن زمين را همچنان در تيول خود نگاه می داشتند و در غير اين صورت ولی نعمت حق می يافت که زمين را مسترد دارد.
در رکاب هريک از اين سرکرده ها عده ای سوار جنگی بود که به آنها شواليه می گفتند که از ميان جوانانی انتخاب می شدند که دارای اصالت خانوادگی بوده و از نظر مالی نيز تمکن داشتند.
سلسله مراتبی که بين سرکرده ها وجود داشت به تدريج از ميان رفت زيرا اولاً، سرکردگانی که زمين ها را از رؤسای مافوق در مقابل سوگند فدويت به تيول گرفته بودند کم کم در آنها ريشه کرده و پس از يکی دو نسل مالک قطعی آنها شدند و از اينرو ديگر لزومی نديدند که از اعقاب رؤسای مزبور اطاعت کنند. ثانياً ظهور سلسلة شارل بين قرن هفتم و هشتم که می خواست سلطنت مقتدری در اروپای غربی بهو جود آورد قدرت مالکين خيلی بزرگ را درهم کوبيد و در نتيجه همة مالکان در عرض هم قرار گرفتند و قدرت هريک به اراضی اختصاصی خود محدود شد.
سرکرده (يا نجيبزاده) در قلمرو املاک خود چون پادشاهی مستبد حکومت می کرد و کلية حقوق خاصة سلطنت را دارا بود. برپا کردن جنگ، راه اندازی مسابقات جنگی و شمشير بازی، شکار و راهزنی از جمله مشاغلی بود که سرکرده ها به آنها مشغول بودند. بعض از آنها راهزنی را با قساوت قلب توأم می کردند. چنانکه سرکردة پريگور، در عهد فليپ اوگوست، به ديِری واقع در سارلات ،حمله نمود و چشم صد و پنجاه نفر از سکنه را از کاسه درآورد و يا دست و پای آنها را بريد. در آن اثنا، زن او نيز از زنان روستايي پستان يا ناخن می کند.
در موازات نجيب زادگان جامعة روحانيت قرار گرفته بود. جامعة روحانيت تا مدتی جنبة تارک دنيايي و مقام فوق طبقاتی داشت. لکن، پس از آنکه به لطف ظهور سلسلة شارل صاحب زمين و مکنت گرديد، جزو طبقة نجبا قرار گرفت. آنها به تقليد سرکرده ها که شواليه های پارکابی به خدمت می گرفتند، طلاب علوم دينی را زير اسلحه کشيدند و در آلمان و فرانسه املاک کرانی به دست آورده و از عوايد آن همچنين از درآمد صندوق صدقات و نذورات و عشيره متصديان مشاغل و خراج ممالک متعدد و وجوه حاصله از فروش مناصب روحانی تمول بی حسابی به هم زده و قدرت فوق العاده يافتند.
در ذيل طبقة نجبا طبقة عوام الناس قرارداشت که شامل زارعين و کسبه بودند. زارعين در رعيت خانه های دور کوشک اربابی ساکن بودند و به طور کلی از دو صنف آزاد و مملوک تشکيل شده بودند. رعايای آزاد خوش نشينانی بودند که قطعه زمينی را از سرکرده با اجارة ابدی گرفته و در آن کشت و زرع می نمودند و عوارضی سنگين بابت آن می پرداختند. مملوکين که اکثريت اجتماع را تشکيل مي دادند از نتيجه های غلامان اشراف روم قديم بودند که نسل بعد نسل در حال اسارت باقی مانده و به مالکين فعلی منتقل شده بودند. اين دسته از انسان ها در واقع شیء بودند نه شخص و وابسته به زمينی بودند که در آن متولد شده و نشو و نما کرده بودند. به همين جهت چنانکه به مزرعة ديگری کوچ يا فرار می کردند. سرکرده قانوناً آنها را از مالک آن مزرعه مسترد می کرد و يا اينکه تا هرجا که آنها فرار می کردند تعقيب و دستگيرشان می نمود. به علاوه هرگاه زمينی به فروش می رسيد يا مالک آن فوت می نمود آنها نيز به تبعيت از زمين به خريدار و يا وارث متوفی منتقل می گرديدند.